تبليغاتX
من و آرزوهایم

 

 

من و آرزوهایم
گفتی محبت کن برو , باشد , خداحافظ , ولی... , رفتم که تو باور کنی , دارم محبت میکنم......

تبليغات متني

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

سايت طنز گيجعلي
نگاهي متفاوت به محيط پيرامون

درباره وبلاگ


لينک دوستان


لينکستان


آمار و امکانات


نويسندگان


 

تبليغات

.


اگر سالانه برای چک آپ کامل نزد پزشک می روید، او سینه های شما را نیز بررسی خواهد کرد تا از سلامت آنها آگاهی یابد. پزشک احتمالاً به شما نشان خواهد داد که چطور خودتان نیز بوطر مداوم آزمایش سینه را انجام دهید تا در صورت مشاهده هرگونه مشکل سریعاً نزد پزشک بروید.

این آزمـایشات شخصـی بـه خـانم ها کمک می کند تا بتوانندوجود کیست ها یا هرگونه مشکل خوش خیم (غیر سرطانی)را در خود تشخیص دهند. خانم ها حتی می توانند سرطان رانـیـز از طریق این آزمایشات تشخیص دهند ، البته این مشکل


در نـوجـوانـان و جـوانـان بـه نـدرت دیـده می شـود. انـجـام این آزمایشـات بسـیــار ساده است و چند دقیقه بیشتر وقت نمیگـیرد. با اینکه در ابتدا ممکن است کمی برایتان عجیب باشد، اما از این طریق قادر خواهید بود سلامت سینه هایتان را خود


تشخیص دهید.





نحوه ی انجام آزمایش




آزمایش سینه ها هر یک ماه یکبار به نظر کافی است و خوب است که این آزمایش در یک زمان مشخص از ماه صورت گیرد چون سینه ها در چرخه ی قاعدگی دستخوش تغییر می شوند. بهترین زمان برای انجام این آزمایش یک هفته پس از شروع عادت ماهیانه است.





این آزمایش دو قســمت دارد: ظاهر سینه ها و چگونگی آنهابـا لـمس کـردن. قســمت ظاهری آنـها سـاده اسـت. قـبـل ازلبـاس پـوشـیدن، جـلوی آیـنـه بایستید و دست ها را در کناربدن قرار دهـید. به دقت به سینه هایتان نگاه کنید. ببینید آیا


چیز غیرعادی در آنـها مشاهده می کنید یا خیر، مثلاً در نوک سیـنـه ها یـا گـود رفتگی یا تغییر خاصی روی پوست آن. بعداز زوایای مختلف به سیـنـه هایتان نگاه کنید. طرز قرار گرفتن دست هـا را تـغـیـیر دهــید، کنار نگاه دارید، بالا ببرید، یا روی


رانهایتان بگذارید. و خوب به حالت سینه ها دقت کنید.

قسمت بعدی چگونگی سینه ها از طریق لمس کردن است.

در دست گرفتن سینه ممکن است در ابتدا کمی برایتان غیر عـادی باشد. بعضی دختر خـانم ها حتی ممکن است از این کـار احسـاس خـجـالت کنـنـد. امـا هـیـچ دلـیـل بـرای خجالت کشـیدن نیـست. بــرای اطمینان از سلامتیتان باید این کار را


انجام دهید.





برخی خانم ها فکر میکنند این قسمت از آزمایش سینه را بهتر است زمانیکه در حمام هستند انجام دهند. راه درستی است چون نه تنها احساس راحتی بیشتری خواهید داشت، بلکه کف و صابون کمک می کند تا بهتر بتوانید دست هایتان را روی سینه ها حرکت دهید. هر کدام از سینه هایتان را جداگانه بررسی کنید. اگر کار را با سینه ی راست شروع می کنید، دست راستتان را بلند کرده و پشت سرتان قرار دهید و از دست چپ برای بررسی سینه استفاده کنید.




یکی از راه های آزمایش سینه این است که سینه را مثل یک دایره فرض کنید. انگشتانتان را به حالت مارپیچی از بیرون این دایره به سمت داخل حرکت دهید و تدریجاً به سمت نوک سینه ها نزدیک شوید. ببینید چه تغییر غیرعادی در سینه ها نسبت به آزمایش دفعه قبل مشاهده می کنید. از میزان فشار متفاوت استفاده کنید، آرام، متوسط و سخت. اینکار کمک می کند تا بتوانید لایه های مختلف بافت درون سینه را خوب بررسی کنید. با فشار کم شروع کنید، فشار را بیشتر کرده تا حد متوسط پیش روید، و با فشار سخت تر برای بررسی درونی ترین لایه ها، کار را تمام کنید. پس از اتمام، دست چپ را پشت سر قرار داده و با دست راست به همین منوال آزمایش سینه چپ را انجام دهید.




ایـن آزمـایش را مـی توانید هنگام دراز کشیدن روی تخت نیز انـجام دهـیـد. از همان روش بالا، ( یـعنی بـلنـد کردن دسـت مـوافق و استـفـاده از دسـت مخالف برای آزمایش سینه ها) استـفاده کنید. بهتر است حین آزمایش دست خود را از روی سـیـنه بـلنـد نکنید تا حتی یک نقطه از سینه جا نماند. باید زیـر بـغلتان را نیز برای وجود هرگونه برآمدگی یا توده آزمایش کنید.




هنگام آزمایش سینه ممکن است دستتان به توده ها و برآمدگی هایی برخورد کند. این مسئله ای طبیعی است. مثل سایر چیزها، سینه ها نیز در افراد مختلف متفاوت هستند. سینه برخی دختران بزرگ و برخی دیگر کوچکند. برای بعضی کاملاً متقارن و برای بعضی دیگر متفاوت از همند. اکثر قریب به اتفاق خانم های جوان سینه های سالمی دارند، مهم نیست سینه هایشان چه فرمی داشته باشد یا چه برآمدگی هایی در آنها احساس شود. اما اگر واقعاً نگران سلامت سینه هایتان هستید، اجازه دهید پزشکتان نیز آزمایش سینه را برایتان انجام دهد.




علائم هشدار دهنده



اگر توده ای غیرطبیعی در سینه تان مشاهده کردید، وحشت نکنید چون سرطان سینه در نوجوانان امری بسیار نادر است. در واقع این برآمدگی ها و توده بیشتر به رشد سینه ها مربوط می شود. عوامل دیگر آن می تواند توده های غیرسرطانی مثل فیبروآدنوما” یا کیست های کوچک باشد که اندازه شان برحسب چرخه قاعدگی در دختران متفاوت است. این تغییرات فیبروکیستی سینه متداول هستند و در نیمی از خانم ها اتفاق می افتند. این کیست ها به چرخه طبیعی هورمون های مربوط به قاعدگی مرتبط است و در زمان شروع عادت ماهیانه تشدید می شوند. اگر شما نیز با چنین توده هایی در زمان آزمایش سینه برخورد داشته اید، به پزشک خود مراجعه کنید.






عفونت و بیماری نیز ممکن است باعث پیدایش این کیست ها یا آسیب رسیدن به سینه ها شود.





درصورت مشاهده ی هر کدام از این مشکلات در خود به پزشک مراجعه کنید:





درد سینه که به نظر با عادت ماهیانه بی ارتباط باشد.

برآمدگی، توده یا هر تغییر جدیدی که نگرانتان کرده است.

قرمز شدن، داغ شدن یا ورم کردن سینه ها.

ترشح آب یا هر مایع خونی از سینه ها.

توده یا برآمدگی در زیربغل.



هدف این آزمایشات آشنا کردن شما با حالت و چگونگی سینه هایتان است تا درصورت بروز هرگونه عامل غیرعادی به پزشک مراجعه کنید. یادتان باشد هرچه درمورد بدنتان بیشتر آگاهی پیدا کنید، سلامت تر خواهید بود .


|+| نوشته شده در 88/07/06 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :دانستنیها

 بهار از راه رسید، اولین بهار بدون رعنا. در خانۀ ما خبری از عید و سال نو نبود. اولین روز سال، همه با هم رفتیم سر خاک رعنا، ولی برای این که کیمیا شاهد گریه های دیگران نباسد، من و کیمیا بعدا همراه حسام رفتیم، با یک گلدان بزرگ شب بو و یک سبزۀ کوچک که در دست های کوچک کیمیا بود. وقتی کیمیا همراه حسام خم می شد تا با دست های کوچکش گل و سبزه را روی آن سنگ سفید بگذارد من هرچه با خودم جنگیدم، نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. این بود که رو برگرداندم و خیلی دورتر از آن ها برسر مزاری دیگر نشستم و زار زدم.



این تلخ ترین عید دیدنی همۀ عمرم بود. همان طور که تلخ ترین عیدی بود که بهارش برایم به سردی زمستان و دلگیری پاییز بود.

از آن به بعد هوا خوب شده بود، تقریبا هر هفته همراه کیمیا و حسام سرخاک رعنا می رفتم، و طبق قراری ناگفته، حسام همراه کیمیا می ماند و من تنها کنار رعنا می نشستم و اشک ریزان برایش از همۀ آنچه گذشته بود می گفتم و بعد اشک هایم را پاک می کردم و دور می شدم. هیچ وقت نمی توانستم به کیمیا که با کمک حسام گل ها را روی آن سنگ سفید می چید، نگاه کنم. این بود که روبرگرداندم و دور می شدم و باز اشک بود و اشک که این درد تلخ را مرهم می گذاشت، مرهمی که خود رعنا دوباره به من باز گردانده بود.

اواخر فروردین بود. کیمیا حالا خیلی بهتر حرف می زد و رابطه اش با حسام آن قدر نزدیک و خوب شده بود که بیش تر شب ها توی بغل حسام می خوابید و بعدازظهرها کاملا معلوم بود که چشم براه به قول خودش « اسام » است. بهرام هر هفته یا حداکثر ده روز یک بار زنگ می زد ولی کیمیا نمی توانست یکی – دو کلمه بیش تر تلفنی با او حرف بزند. آن یکی – دو کلمه را هم وقتی می گفت که فکر می کرد حسام آن طرف خط است.

مهشید که حالا پنج ماه کامل از حاملگی اش می گذشت، آن قدر از خوابیدن کلافه شده بود که با غصه می گفت حتی سرکار گذاشتن مداوم عمه یا جنگ لفظی اش با حسام هم دلش را خنک نمی کند و حالا داشت به من که قرار بود کیمیا را همراه حسام برای زدن واکسن ببرم، می گفت:

- کاش جای تو بودم و می توانستم فقط یکی – دو ساعت بروم بیرون، یک گشتی بزنم و برگردم.

که صدای ناله های عمه حرفش را قطع کرد. صدایی که تقریبا از ناله گذشته و به فریاد نزدکتر بود، و خاله را صدا زد:

- ناهید خانم به دادم برس! مردم از پا درد، به خدا دیگه نمی تونم پا از پا بردارم.

مهشید همان طور که خوابیده بود، رو به من که داشتم موهای کیمیا را مرتب می کردم، گفت:

- حالا وقتی هم که پا از پا برمی داره، مگه غیر از توالت و آشپزخانه کجا می ره، همچین ناله می کنه انگار قهرمان ماراتن بوده.

سعی کردم نخندم و گفتم:

- مهشید! گناه داره بی چاره، مسخره نکن.

مهشید چشم هایش را گرد کرد و گفت:

- نه این که حالا خودم روی پاهام مثل فرفره می چرخم، دارم اونو مسخره می کنم!

- بابا تو می تونی، نمی خوای راه بری، بی چاره می خواد ولی نمی تونه.

- خب خواهر من، وقتی نتونی از چیزی استفاده کنی، فرقی نمی کنه بخوای یا نخوای که! عمه تازه باید دلش رو بذاره پیش دل بدبخت من که پا دارم و نمی تونم راه برم، نه که واسه چیزی که نداره هی سر و صدا کنه!

دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.

مادر از اتاق عمه بیرون آمد، داشت بلند بلند می گفت:

- چشم، الان زنگ می زنم، اگه راه نیفتاده باشه، بهش می گم.

و بعد از من پرسید:

- مامان، حسام گفته کی می آد؟

- ساعت پنج و نیم.

مادر گوشی را برداشت و شنیدم که به حسام زنگ می زند و من که حواسم به حرف های مهشید و سرو صدای کیمیا بود از جا بلند شدم، ساعت چهار و نیم بود. بایست حاضر می شدم. یک ساعت بعد وقتی من و کیمیا منتظر آمدن حسام بودیم، هنوز صدای ناله های عمه بلند بود و من کنار تخت مهشید از حرف هایش می خندیدم که صدای زنگ باعث شد از جا بلند شوم و در حالی که به طرف در می رفتم، با صدای بلند خداحافظی کنم که ناگهان چشمم از پشت شیشه به در باز حیاط افتاد و حسام را دیدم که در باز کرده بود و به خانمی که توی ماشین نشسته بود، تعارف می کرد. جا خوردم و از فکر این که با یکی از دوست هایش آمده دنبال ما، کفرم درآمد. با حالت عصبی ساک کیمیا را پیش مهشید گذاشتم و همان طور که از پله ها سریع بالا می رفتم و به مهشید گفتم:

- بهش بگو خودش کیمیا رو ببره، من نمی رم.

صدای مهشید را که می گفت:

- ا ، مگه چی شده؟

صدای بلند سلام حسام و جیغ شاد کیمیا قطع کرد و من که در اتاق را محکم می بستم صدای سلام مادر و خاله و بفرمایید محترمانۀ حسام را شنیدم. در عین عصابنیت و خشم، تعجب کردم که چرا برای این چند دقیقه دوستش را آورده توی خانه. مدت ها بود که حسام دیگر حرفی از به قول خودش « خواهر دوست هایش » نزده بود و ما کسی را همراهش ندیده بودیم. حتی مثل قبل، دیگر با دوست های خودش هم در ارتباط نبود. بیش تر وقتش بعد از کار، صرف کارهای کیمیا می شد و در خانه بود و این همان چیزی بود که بارها بارها عمه به عنوان اهل شدن حسام از آن نام برده بود، درست مثل خوب شدن من که بهش می گفت « شفا » و هر وقت می خواست خودش یا خاله را دلداری بدهد، می گفت:

- توی هر کار خدا حکمتیه، خودش خواسته بچه م، بودنش که نعمت بود، رفتنش هم نعمت باشه و یک یادگاری ازش بمونه که هم این بچه رو اهل کنه، هم این دختره شفا بگیره.

و حالا بعد از این مدت برایم خیلی عجیب بود که یکدفعه سر و کلۀ یکی از دوست هایش پیدا شده بود، آن هم وقتی که قرار بود بیاید دنبال ما، می توانست لااقل تلفن بکند و بگوید که من خودم بروم. نمی دانم شاید هم اشتباه از من بود که عادت کرده بودم همۀ کارها را حتما با حسام انجام بدهم. چه لزومی داشت حتما او ما را ببرد؟ من باید ....


 

 

ادامه دارد ...


|+| نوشته شده در 88/07/05 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :داستان
 اواخر زمستان بود و نزدیک عید، ولی نه در خانۀ ما حرفی از عید بود و نه در خانۀ دلمان. حدود سه ماه از رفتن رعنا می گذشت. در این مدت، کیمیا دو – سه بار سرمای شدید خورده و مریض شده بود.

عمه می گفت از غصه است و من مدام خودم را سرزنش می کردم که لابد نمی توانم آن طور که باید به او رسیدگی کنم. ولی دکترش دلیلش را سردی هوا و ضعف بنیۀ کیمیا می دانست. حسام و مهشید می گفتند از بس لباس تنش می کنی و مواظبش هستی، با یک باد سرما می خورد و ... و من مانده بودم کدام درست می گویند.

مادر بودن یک هنر غریزی است و خودجوش. ولی وقتی بخواهی خودت را جای مادر کسی بگذاری باید معجزه بشود تا بتوانی کاملا مثل یک مادر عمل کنی. در تمام این مدت همۀ تلاشم این بود که سرسوزنی بین کارهای من و آنچه رعنا می کرد و می خواست تفاوتی نباشد، ولی هیچ وقت راضی نشدم. هر بار که کیمیا مریض می شد، آن قدر خودم را سرزنش می کردم که تقریبا بعد از او یا با او، خودم هم بیمار می شدم، ولی نمی گذاشتم هیچ کس کارهای او را انجام بدهد. دیگر طوری شده بود که حتی برای چند دقیقه هم نمی توانستم از او دور باشم. البته باز هم روحیۀ خود کیمیا بود که بیش تر به این حالت دامن می زد. با این که بیش تر از یک سال بود که کنار ما بود، تنها به من و حسام کاملا انس گرفته بود.

پیش هیچ کس دیگر حتی خاله و مادر با وجود تمام محبتی که به او می کردند تنها نمی ماند و غیر از من با تنها کسی که می ماند یا بیرون می رفت حسام بود. حسام حالا خیلی آرام تر از قبل شده بود و در این مدت با تمام توان برای نگهداری از کیمیا و عادت دادنش به وضع جدید و برای تسلی دادن به بقیه، خصوصا خاله کمک می کرد.

روزها همان طور که رعنا می خواست، حتما یک ساعت کیمیا را بیرون می بردم. شب ها سر ساعت می خواباندمش و حتما، غیر از مواقعی که مریض بود، روزی یک بار حمامش می کردم و باز مثل خود رعنا لباس هایش را فقط خودم با دست و صابون می شستم و می گذاشتم عمه یکریز غرغر کند که این چه مدل بچه داری است که در این خانه باب شده!

اتفاق عجیبی افتاده بود، من که روزها و فکرم با کیمیا پر شده بود، بدون کوچک ترین فشاری در مقابل عمه صبوری می کردم. چه اهمیتی داشت که عمه چه می گوید؟ مهم این بود که من داشتم آن طوری رفتار می کردم که دلم می خواست و در این خانۀ شلوغ، کنار کیمیا، برای خودم یک زندگی مستقل داشتم و حالا دیگر آن قدر عاقل شده بودم که قدر این موهبت را بدانم و تازه یک کشف مهم هم کرده بودم و آن این که در یک خانۀ شلوغ هم می شود زندگی مستقل داشت و خوشبخت بود.

مثل الان که در همان خانه و در همان اتاق خودم به واسطه کیمیا زندگی مستقلی داشتم و خوشبخت بودم. رعنا، عجیب است، ولی باور کن که من بالاخره فهمیده ام که بدون فرار از این خانۀ شلوغ هم می شود خوشبخت بود. خوشبختی حسی است که در درون ما جریان پیدا می کند، نه جایی بیرون از ما!

رعنا، این حس حالا در وجود من جاری شده با کمک تو و کیمیای تو .....


 

 

ادامه دارد ...


|+| نوشته شده در 88/07/03 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :داستان

یکی – دو ماه طول کشید تا اوضاع تقریبا حالت عادی پیدا کرد و توانستم خودم را جمع و جور کنم. البته، شاید در آن دو ماه حسام بود که بیش تر از همه، حتی خود من، کمک کرد و با وقت زیادی که برای گذاشت و صبر و حوصله ای که واقعا از او بعید بود، تقریبا تمام بعدازظهر کیمیا را سرگرم کرد، اگر هوا زیاد سرد نبود، بیرون، اگر نه در خانه، چون من با این که تمام کارهای معمول و مربوط به کیمیا را می کردم، ولی واقعا دل و دماغ بازی و جست و خیز و سر کله زدن با او را نداشتم و بقیه هم از من بدتر.

اگر من اشک هایم را برای شب ها و بعد از خواب کیمیا نگه می داشتم، دیگران این کار را هم نمی توانستند بکنند، خصوصا خاله و مادر. این بود که حسام بیش تر کیمیا را از خانه بیرون می برد و به اصرار حسام و به خاطر کیمیا، من هم به اجبار با آن ها می رفتم و در آن روزها بود که ناباورانه فهمیدیم مهشید حامله است، آن همه بعد از نه سال انتظار.

با این که به طور طبیعی حامله شده بود، دکتر برای هفت ماه بهش استراحت مطلق داده بود. این بود که قرار شد در خانۀ ما بستری شود و از آن جا که خودش با سکوت و آرامش میانه ای نداشت، یک تخت کنار هال برایش گذاشتند. شاید به قول خودش از بس همیشه از عمه فرار کرده بود، خدا این طوری تنبیهش کرده بود که هفت ماه تمام در تیررس عمه باشد، بدون راه فرار!

وجود مهشید و رسیدگی به کارهایش خانه را از آن حالت مغموم و ناراحت کننده دور کرد و هیجانی که وضعیت او به وجود آورده بود تا حدی فکر همه را از مصیبتی که اتفاق افتاده بود، منحرف کرد. به قول مهشید در پیشانی نوشتش بود که تمام مسائل مربوط به او خنده دار باشد. او که هیچ وقت قرار و آرام نداشت، حالا حتی برای غذا خوردن هم اجازه نشستن نداشت و مجبور بود تمام جنب و جوشش را محدود کند به حرف زدن و سربه سر عمه گذاشتن، و به همین دلیل هم حال و هوای خانه تغییر کرده بود و این تغییر فضا چقدر برای همه لازم بود. چون بعد از رفتن رعنا برای اولین در طول زندگیمان خانه رنگ سکوت گرفته و خالی شده بود. اگر کسی هم می آمد یک سر زدن کوتاه بود که بی سر و صدا انجام می شد. آن موقع بود که من تازه در کمال تعجب فهمیدم این آروزی من و رعنا برای داشتن خانه ای ساکت، اصلا دوست داشتنی نبوده، چون فضای بی روح و خالی از جنب و جوش و آرام خانه و حتی کم تر غرغر کردن عمه به جای آرامش، دلتنگی و دلمردگی به همراه داشت. من و رعنا اشتباه می کردیم که خانه مان را غیر از آنچه بود می خواستیم. خانۀ ما با همان فضا دوست داشتنی بود و مایۀ آرامش.

همان روزها بود که از حسام شنیدم مادر بزرگ شهاب، یعنی مادر پدرش فوت کرده و حسام ازم خواست به خاطر این که خانم معتمدی و دخترش توی تمام مراسم و مجالس رعنا شرکت کرده بودند همراهش برای ختم بروم، چون نمی خواست خاله را که هنوز روحیۀ خوبی نداشت ببرد. قبول کردم و همراه حسام رفتم. وقتی خانم معتمدی جلوی پایم بلند شد و با محبتی خاص جواب تسلیت گویی ام را داد یا وقتی شراره از جایش بلند شد و تمام مدتی که آن جا بودم کنارم نشست، همه اش انگار رعنا توی گوشم زمزمه می کرد و حالم را دگرگون می کرد. موقع بیرون آمدن شهاب را دیدم که کنار حسام ایستاده. حسام کیمیا را با خودش برده بود تا گریه و زاری توی مراسم زنانه اذیتش نکند.

ایستادم تا تسلیت بگویم. انگار برای اولین بار بود که صورت شهاب را می دیدم، با ته ریش و صورت خسته چهره اش دلنشین تر از قبل بود. وقتی از من به خاطر شرکت در مراسم تشکر می کرد، انگار چشم های رعنا با آن نگاه های معنی دارش که هر بار شهاب را می دید رو به من می کرد و هر رفتار او را تغییر خاصی می کرد، جلوی چشمم جان گرفت، نگاهی پر از شیطنت و شادابی و سرزندگی.

بی اختیار وقتی خواستم تسلیت بگویم چشم هایش به اشک نشست و طفلک شهاب که تصور می کرد این اشک به خاطر همدردی با اوست با دستپاچگی تشکر کرد و دنبال ما به رغم اصرار حسام تا دم ماشین آمد و صبر کرد تا حرکت کردیم. با حال پریشان توی گذشته و خاطراتی که از رعنا در رابطه با شهاب داشتم، غوطه می خوردم که صدای حسام که با لحنی پر از طعنه حرف می زد به زمان حال برم گرداند:

- من نمی دونستم تو این قدر به مادر بزرگ شهاب ارادت داری.

بی حوصله و با تعجب گفتم:

- من؟

و اضافه کردم:

- من اصلا مادر بزرگش رو دیده بودم؟

- والله چه می دونم؟ اون تسلیت پرسوز و گدازی که تو گفتی، گفتم شاید دیده یی و من خبر ندارم.

- من؟ من یک کلمه گفتم تسلیت می گم، سوز و گدازش کجا بود که تو فهمیدی و من نفهمیدم؟

پوزخندی زد و گفت:

- توی چشم هاتون.

یاد اشکی افتادم که توی چشمم حلقه زده بود و لحن پر از کنایه اش باعث شد دوباره رعنا را پیش رویم ببینم، با همان ابروهایی که وقتی می خواست طعنه بزند بالا می رفت، و حس کردم دلم برایش پر می زند، برای آن صورت دوست داشتنی و ظریف، برای آن چشم های زیبا و زنده که نگاهش حتی در اوج شیطنت هم وقارش را از دست نمی داد. رویم را به سمت خیابان برگرداندم تا این بار حسام نتواند به قول خودش سوز و گدازی را که حالا دیگر از چشم هایم سرازیر شده بود ببیند، ولی دست بردار نبود.

- چی شد؟ بالاخره نگفتی این ارادت از کجا حاصل شده که ما بی خبریم.

سکوت کردم. حرفی برای زدن نداشتم. چطور ممکن بود توضیح داد که شهاب یادآور چه خاطراتی از رعنا بود؟ باز صدای حسام را می شنیدم که با لحنی پر از کنایه گفت:

- من عاشق این جواب های مفصلم که تو به سوال های آدم می دی.

رو برگرداندم و دستم را دراز کردم تا یک دستمال کاغذی بردارم و همان طور فکر می کردم کاش حسام راست می گفت و حق با او بود و سوز و گداز من به خاطر مادربزرگ شهاب بود، نه رعنا. اگر می شد، اگر این طور بود من دیگر غمی هم داشتم؟ حسام هم یک لحظه رو برگرداند و نگاهمان به هم افتاد. یکدفعه با تعجب گفت:

- ای بابا، باز چی شد؟ ما غلط کردیم یک سوال کردیم، خوبه؟

آهسته کیمیا را که روی شانه ام خوابش برده بود توی بغلم خواباندم، که دوباره گفت:

- هی می گم یادم بنداز برات یک عروسک بخرم، گوش نمی دی. ببین آخرش نه تو برای من تفنگ خریدی، نه یادم انداختی من برای تو عروسک بخرم. بابا من که می بینی حواسم پرته، تو یادم بنداز.

با همان چشم های پر از اشک در حالی که نمی توانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم گفتم:

- من مشکلم با عروسک حل نمی شه، ولی تو یادم بنداز برات تفنگ بخرم.

خندید و گفت:

- دست شما درد نکنه، یعنی مشکل من این جوری ها حل می شه دیگه. آره؟

- وقتی برای دیگران این نسخه رو می پیچی، حتما از نتیجه ش مطمئنی که تجویز می کنی دیگه.

خندید و گفت:

- خودمونیم تو هم زبونت از مهشید چیزی کم نداره ها، ها!

با همان صدای بغض آلود گفتم:

- هر چی باشه خواهریم.

- بر منکرش لعنت.

یکدفعه ایستاد و خواست از ماشین پیاده بشود، با تعجب پرسیدم:

- کجا می ری؟

- می خوام از خجالت این که به خاطر دوست من آمدی ختم در بیارم.

دور بر را نگاه کردم. از او بعید نبود بخواهد برود اسباب بازی فروشی. انگار خودش فهمید. همان طور که می خندید گفت:

- عروسک رو بعدا می خرم، می خوام یک شیرقهوه گرم بگیرم. بگیرم یا چیز دیگه می خوری؟

- مرسی.

- مرسی نداره. اگه چیز دیگه می خوری، بگو همونو بگیرم.

نگاهش کردم و از حالت صورتش خنده ام گرفت و گفتم:

- من شیر کاکائو می خورم.

- آب نبات چوبی و شکلات هم داره ها!

- بی مزه، اصلا خیلی ممنون نمی خوام.

قاه قاه خندید و از صدای خنده اش چشم های کیمیا نیمه باز شد. گفت:

- خوب بابا می خرم، دو تا هم می خرم، ولی شیر کاکائو مال بچه هاست. اون وقت می خوام برات عروسک بخرم، بهت برمی خوره!

و در را به هم زد و رفت. فکر کردم راست می گوید.

رعنا، من هنوز مثل بچگی هایمان همان شکلات و شیرکاکائو را دوست دارم. همان که آن وقت ها برای بیش تر خوردنش به لیوان تو دهن می زدم و تو قهر می کردی .... یادت است رعنا؟

زمان مثل برق گذشت و حالا من دارم سعی می کنم، همان طور که تو دوست داشتی، به کیمیا یاد بدهم که از لیوانی که کسی دهن زده یا شکلاتی که دهن خوردۀ کسی است نخورد و هر بار به یاد می آورم که خودم بارها و بارها این کار را با مادرش کرده ام ... وای رعنا، رعنا، رعنا، به جبران تمام بدی هایی که کردم، روزگار چه سخت و تلخ تنبیهم کرد ... این تنها چیزی است که فکر می کنم حتی تو هم هیچ وقت نفهمیدی، رعنا ... هیچ وقت.

حسام برگشت. با دو تا شیرکاکائو که حالا دیگر دلم نمی خواست بخورم.

دلم می خواست رویم را برگردانم و تو عقب ماشین نشسته باشی و این بار هر دویش را به تو تعارف کنم و فقط از نگاه کردن به تو لذت ببرم نه از قاپیدن و هول هولکی خوردنشان ... ولی ...

آهسته دستی به موهای کیمیا کشیدم و بوسیدمش، و آرام آرام بیدارش کردم.

اگر تو نیستی، کیمیا هست، رعنا، کیمیای تو، پس اول او.



 

 

ادامه دارد ...

 


|+| نوشته شده در 88/07/01 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :داستان

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد